مردی که میخواست به حج برود(از سری مقالات شمس)

کلی موضوعات جذاب که از اشعار کهن فارسی یاد گرفتیم

گفتگوهایی که با نفیسه دستورانی(مدیر صفحه فرهنگی تیروژ)دارم ،همیشه سرشار از احاس خوب و آگاهی های ناب هست و چون بیس این گفتگو اشعار کهن فارسی هست خودم عاشقشم و کلی با ذوق و شوق این گفتگوها رو برگزار میکنم.

این گفتگو پیرامون داستان مردی که میخواست به حج برود ، که از مقالات شمس هستش شروع شد و رسیدیم به کلی آگاهی های ناب و یادآوری زندگی کردن در لحظه و کلی مطالب بکر دیگه.

این داستان ماجرای مردیه که دین دار نبوده و خدا را قبول نداشته است و همسر او از این قضیه ناراضی بوده و به شدت رنج میکشده و همیشه دعا می کرده که همسرش به خداوند ایمان بیاره.

یک شب که دیگه همسر خیلی گریه و زاری میکنه،خداوند دعای اونو جابت میکنه و ناگهان همسرش توی خواب دچار یک حالت خاصی میشه و از جا میپره و میگه که من میخوام برم سفر حج…. .

زن و شوهر ،همراه یک کاروانی به سمت مکه میرن ولی توی مسیر گم میشن و از کاروان دور میوفتن.توی بیابون یک مردی رو میبینن که اون مرد بهشون میگه که من میتونم کمتون کنم و شما رو دوباره برسونم به کاروان.

همراه مرد غریبه میشن و اون مرد اونها رو میرسونه به کاروان.وقتی به کاروان میرسن از مرد غریبه میپرسن که تو کی هستی؟ما میخوایم ازت تشکر کنیم و مرد غریبه بعد از کلی اصرار برای اینکه نگه که کی هست میگه که من،شیطان هستم……

ادامه ی ماجرا را در ویدئو میتوانید مشاهده کنید

 

این محتوا رایگان نیست!
و
بهای آن،شتراک گذاشتن آنچه از این فایل یادگرفته ای با دیگران،در کامنت ها میباشد
تا افراد بسیاری بتوانند از زاویه ی نگاه تو با مفهوم این فایل آشنا بشوند
نوشتهٔ پیشین
به افتخارات گذشته ات نچسب….
نوشتهٔ بعدی
پرسش و پاسخ عزت نفس 2
فهرست