کارافرینان موفق،مثل هم هستند

کارآفرینان بزرگ مثل هم هستند.نه از نظر اخلاق و رفتار یا از نظر چهره و ظاهر ،بلکه از نظر باورها و نگرش های بنیادینی که در ذهنیشان دارند و این باورها و نگرش های بنیادین موجب میشود تا آنها عملکردهای درست و قدرتمندی در زندگیشان داشته باشند و در نتیجه خواهند توانست به موفقیت های بسیاری برسند.

 

مصاحبه ای را مشاهده کردم با صاحب برند بیژن.

بیژن یک برند خیلی قدیمی است که از سالها قبل از انقلاب فعالیت داشته است اما در دهه ی 90 توسط حسین مصطفی زاده خویی و شریکش خریداری میشود.

در این مقاله قصد ندارم در خصوص تاریخچه ی بیژن با شما صحبت کنم چون به ما ارتباطی ندارد اما میخواهم در مورد مصاحبه ای که از اقای مصطفی زاده دیدم با شما صحبت کنم تا در کنار هم،بیشتر با نگرش های یک کارآفرین موفق و یک فرد موفق آشنا بشویم.

J

این ودئو به سبک واکنش(react) ضبط شده است و من نیز همچون شما برای اولین بار این ویدئو را دیدم و به آن واکنش نشان دادم.

در ایتدای این ویدئو مجری سوال جالبی مطرح میکند:

میگوید که شما چطور با این سنتان (ظاهرا ایشون در حال حاضر 37 سالشون هست) توانستید صاحب این کارخانه ی بزرگ بشوید و چندین کارخانه و بیزس موفق دیگر هم دارید.

موضع من نسبت به این سوال جالب مجری از همین ابتدا شروع شد چون این سوال مجری در واقع سوال و باوری است که اکثر ما در ذهنمان وجود دارد و گمان میکنیم که حتما باید در یک سن خاص به موفقیت های بزرگ رسید.

مثلا فکر میکنیم قبل از 30 سالگی هرگز نخواهیم توانست ماشین و خانه ی بسیار لاکچری داشته باشیم و کسی که قبل از 30 سالگی میتواند خانه و ماشین لاکچری بخرد را به عنوان یک استثنا که کاری محیر العقول انجام داده میدانیم و به دنبال این هستیم که بدانیم راز پنهان او چیست چون به صورت معمول در ذهن ما این است که زیر 50 سالگی نمیتوان خانه و ماشین لاکچری داشت و باید تا سن 50 سالگی پدرمان دربیاید و سخت کار کنیم و تازه اگر بعد از گذراندن سالهای پر از مشقت،شانس بیاوریم،خواهیم توانست که خانه و ماشین رویای مان را داشته باشیم.

تازه اگر شانس بیاوریم و قضاو قدر با ما همراه و همسو باشد!!!!!

خب طبیعی است که زمانی که این طرز فکر را داریم،هرگز نخواهیم توانست در سن ای که جوانتر هستیم زندگی رویایی مان را تجربه کنیم چون این را امری نشد در ذهنمان تلقی میکنیم.

چه فکر کنی که میتوانی در سن های پایین به خواسته هایت برسی و فردی بسیار موفق و شماره یک بازار کاری خودت باشی و چه فکر کنی که باید 700 سال کار کنی و تلاش کنی و در سنین خیلی بالا خواهی توانست به موفقیت هایی که میخواهی برسی،در هر دو صورت حق با توست.

این به این معنا است که هرکدام از این باور ها را که بپذیری،نتیجه ی همان را در زندگیت خواهی دید.

مسلما اگر این فرد کارآفرین،گمان میکرد که نمیتواند در سن 25 سالگی که جلوتر در ودیئو به آن اشاره میکند،کسب و کار موفق خود را داشته باشد،قطعا نمیتوانست این را رقم بزند.

و یا حتی اگر الان به این فکر کند که این طبیعی نیست که فردی در 37 سالگی چندین کارخانه ی قوی و موفق داشته باشد،خب نخواهد توانست داشته باشد.

نمیشود که بشود.

تو نمیتوانی چیزی ر ا در خودت نبینی و بدستش بیاوری.

پس اگر میخواهی که در سنی که جوانتر هستی به خواسته های خودت برسی و زندگی بسیار زیبایی را تجربه کنی،باید در ابتدا این باور را در ذهنت قرار بدهی که میشود که بشود و این موضع اصلا چیز عجیب و غریبی نیست.

در دامه ی این مصاحبه اقای مصطفی زاده به این اشاره میکنند که از دوم دبستان مشغول به کار شدند و در مغازه ی پدرشان کار میکردند و بعد هم تصمیم میگیرند که مغازه خودشان را باز کنند آنهم در سن 15 سالگی و بعد هم ادامه ی جلو رفتن هایشان در حوزه ی بیزنس.

نکته ای که در این قسمت مصاحبه برای من جالب بود در این مصاحبه ،این موضوع بود که ایشون از سن خیلی پایین وارد بازار کار شدند و شروع کردن به کار کردن.

نکته ی مهمی که وجود دارد این است که بسیاری از پدر و مادر ها با ایجاد محدودیت های بسیار در کودکان و جلوگیری از ورود آنها به فضای کار در سنین پایین(دقت کنید که این به معنای ترقیب به افزایش کودکان کار نیست چون در همین مثالی که مطرح شد هم آقای مصطفی زاده کودک کار به حساب نمیآمدند چون با میل و علاقه ی خودشان و بدون اینکه اجباری بخواهد در گار باشد و بدون اینکه مجبور باشند کار کنند و یا بخواهند از درس خود بزنند ،مشغول به کار شده اند و این تجربه ی کار کردن،به شدت ایشون و رشد داده وباعث شده که در سنین پایین آزمون و خطا کنند و ترسشون از بیزنس و رشد دادن یک بیزنس بریزد)مانع از پیشرفت فرزندانشان میشوند.

درواقع زمانی که فردی از کودکی وارد بازار کار میشود و تجربه کسب میکند و یادمیگیرد و با فروش درگیر میشود(فروش مهارتی است که همه باید آن را یادبگیرند چون هرکسی در زندگی به نوعی فروشنده است ،یکی علم خود را میفروشد،یکی تخصص خود را میفروشد یکی مهارت خود را میفروشد و یکی محصول خود را میفروشد و… و همه ی ما در حال فروش هستیم و باید آن را یادبگیریم و از یادگیری این مهارت فرار نکنیم چون درصد بسیار زیادی زیادی از رشد و موفقیت ما به این بستگی دارد که آیا خوب میتوانیم خودمان را(دانش،مهارت،تخصص،اطلاعات،محصول و…) خود را بفروشیم و یا خیر) در آینده میتواند بسیار فرد موفق تری بشود از حالتی که در یک محیط ایزوله و تک بعدی بزرگ شده است و با اجتماع در ارتباط نبوده است و بلد نیست که چطور باید با دیگران ارتباط برقرار کند و معاشرت کند و توانایی و تخصص و محصول خود را پرزنت کند.

اکثر پدر و مادرها فکر میکنند که اگر یک محیط خیلی امن و راحت و بدون دغدغه برای کودکانشان فراهم کنند،باعث خواهند شد تا فرزندان موفقتری را تربیت کنند.

بله این درست است و وجود یک محیط امن و راحت برای فرزندان از وظایف پدر و مادر ها است و هرچقدر آرامش فرزند بیشتر باشد از نظر درونی برای او بهتر است.

اما این به این معنی نیست که ماع از جرکت کردن و جلو رفتن و تجربه کردن کودکان بشویم که مبادا آب در دلشان تکان بخورد!!!!

اتفاقا باید بگذاریم فرزندانمان در حالی که حمایت ما را دارند و پشتشان به ما گرم است ،وارد اجتماع بشوند از سنین پایین و تجربه کسب  کنن و مهارت بدست بیاورند

فهرست